راهحل
اونی که موفق به عمل به اون سه جمله میشه ، آره ، یه قهرمانه...
اگه موفق نشد باید دوباره امتحان کنه...
شک ندارم که آرزوشو به گور نمیبره...
پ.ن ۱ : اینا جواب سوالهاییه که تو پست قبلی پرسیده بودم .
پ.ن ۲ : در فاصله اون پست تا این پست به این جوابها رسیدم .
دست از طلب ندارم تا کام من برآيد
خیلی وقت پیش جایی خوندم :
" زمانی فرا میرسد که باید بروی پاهای خودت بایستی و باید آنقدر احساس اعتماد به نفس در خودت بیابی تا بتوانی رویاهایت را دنبال کنی… و باید مایل و مشتاق به فداکاری باشی… "
فکر میکنم عمیقترین یا شاید واقعیترین حالت اتفاق افتادنش این باشه که وقتی تو دشوارترین مقاطع زندگی برای رسیدن به اهدافت دست یاری بسوی وسیلهها دراز میکنی ، همگی با هم از تو بگریزند…
آدمی که موفق به عمل به این سه جمله میشه یه قهرمانه ؟
اگر باز هم به رویایش نرسید چه ؟
قهرمان ناکام ما نمیخواهد رویایش را به گور ببرد…
* * * *
و این هم هدیه به تو…
گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شود پیش پایی به چراغ تو ببینم چه شود
یا رب اندر کنف سایه ی آن سرو بلند گر من سوخته یکدم بنشینم چه شود
آخر ای خاتم جمشید همایون آثار گر فتد عکس تو بر لعل نگینم چه شود
زاهد شهر چو مهر ملک و شحنه گزید من اگر مهر نگاری بگزینم چه شود
عقلم از خانه بدر رفت و کریمی پنداشت دیدم از پیش که در خانه دینم چه شود
صرف شد عمر گرانمایه بمعشوقه و می تا از آنم چه بپیش آید از اینم چه شود
خواجه دانست که من عاشقم و هیچ نگفت حافظ ار نیز بداند که چنینم چه شود
پيک بشارت
این روزا به لطف خدا برای دورو بریهام اتفاقات خوش زیاد میافته…
خوشحال از شادیشان گذرم به یاداشتی از دوستی خورد و نیایشش که طلب صبری عظیم برای آدمی در تلاطمات زندگی از خدا داشت…
بفکر فرو رفتم… شاید بیشتر یاد خودم افتادم…
زندگی… شادیها و رنجها… سهولتها و مشکلات… و من.............................…
تفعلی به حافظ زدم...
دوش آگهی ز یار سفر کرده داد باد
من نیز دل به باد دهم هرچه بادباد
کارم بدان رسید که همراز خود کنم
هر شام برق لامع و هر بامداد باد
طرف کلاه شاهیت آمد به خاطرم
آندم که تاج بر سر هر کس نهاد باد
در چین طُرّهی تو دل بیقرار من
هرگز نگفت مسکن مألوف یاد باد
امروز قدر پند عزیزان شناختم
یا رب روان ناصح ما از تو شاد باد
دلخون شدم بیاد تو هر گه که در چمن
بند قبای غنچهی گل میگشاد باد
از دست رفته بود وجود ضعیف من
صبحم به بوی وصل تو جان داد باد
حافظ نهاد نیک تو کامت برآورد
جانها فدای مردم نیکو نهاد باد
شکر
فکر نمیکردم به این زودیها آهنگ برگشت کنم… دوستی آن روز بهم گفت: " برو ، اما
با دست پر برگرد ! "
و حال این اتفاق افتاده… خدای را شکر !
روزی در عنفوان طراوت و جوانی بالای صفحه این وبلاگ نوشتم: "زندگی جز کاه نیست"
امروز اما ، فکر میکنم ، این زندگی نیست که به کاهی میماند ، بلکه این مشکلات
زندگیاند که جز کاه نیستند… راجع به زندگی ، با چیزهایی که تا به امروز از او یاد
گرفتهام ، لقب " معجون هفت رنگ " را برازندهاش میبینم...
کولهبار امروزم بسی سنگینتر و من ، اینبار ، شکستهتر.. زیر فشار این تک کاه ظریف…
به دنبال روزیام که همه وجودم کاه بودن این معجون هفت رنگ را باور کند تا دیگر وزن
نحیف آن حتی در انبوهیهایش شکستهترم نکند…
بار خدایا ، تو را سپاس ، که بصیرتی نو آموختیام…
شروعی نو
سحرم دولت بیدار به بالین آمد گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد
میل به بازگشت رو در خودم دیدم… راجع به چیزایی که میبایست فکر کردم… تصمیم
گرفتم… مقدمات رو آماده کردم… تفعلی زدم و گفتم : " بسمه الله "
و حالا به همهی دوستان عزیزم که مدتها ازشون دور بودم… : سلام