تبليغاتX
زندگی زیباست
 

 راه­حل

 

اونی که موفق به عمل به اون سه جمله میشه ، آره ، یه قهرمانه...

اگه موفق نشد باید دوباره امتحان کنه...

شک ندارم که آرزوشو به گور نمی­بره...

 

 

پ.ن ۱ : اینا جواب سوالهاییه که تو پست قبلی پرسیده بودم .

پ.ن ۲ : در فاصله اون پست تا این پست به این جوابها رسیدم .

 

+ نوشته شده در شنبه 25 اسفند1386ساعت 17:42 توسط فائزه |

 

  دست از طلب ندارم تا کام من برآيد

 

 

 

خیلی وقت پیش جایی خوندم :

 

" زمانی فرا می­رسد که باید بروی پاهای خودت بایستی و باید آنقدر احساس اعتماد به نفس در خودت بیابی تا بتوانی رویاهایت را دنبال کنی… و باید مایل و مشتاق به فداکاری باشی… "

 

فکر می­کنم عمیق­ترین یا شاید واقعی­ترین حالت اتفاق افتادنش این باشه که وقتی تو دشوارترین مقاطع زندگی برای رسیدن به اهدافت دست یاری بسوی وسیله­ها دراز می­کنی ، همگی با هم از تو بگریزند…

 

 

آدمی که موفق به عمل به این سه جمله میشه یه قهرمانه ؟

 

اگر باز هم به رویایش نرسید چه ؟

 

قهرمان ناکام ما نمی­خواهد رویایش را به گور ببرد…

 

 

* * * *

و این هم هدیه به تو…

 

 

گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شود          پیش پایی به چراغ تو ببینم چه شود

 

یا رب اندر کنف سایه­ ی آن سرو بلند              گر من سوخته یکدم بنشینم چه شود

 

آخر ای خاتم جمشید همایون آثار                   گر فتد عکس تو بر لعل نگینم چه شود

 

زاهد شهر چو مهر ملک و شحنه گزید             من اگر مهر نگاری بگزینم چه شود

 

عقلم از خانه بدر رفت و کریمی پنداشت         دیدم از پیش که در خانه دینم چه شود

 

صرف شد عمر گرانمایه بمعشوقه و می          تا از آنم چه بپیش آید از اینم چه شود

 

خواجه دانست که من عاشقم و هیچ نگفت     حافظ ار نیز بداند که چنینم چه شود

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 13 اسفند1386ساعت 12:8 توسط فائزه |

 

   پيک بشارت

 

 

این روزا به لطف خدا برای دورو بریهام اتفاقات خوش زیاد می­افته…

خوشحال از شادی­شان گذرم به یاداشتی از دوستی خورد و نیایشش که طلب صبری عظیم برای آدمی در تلاطمات زندگی از خدا داشت…

بفکر فرو رفتم… شاید بیشتر یاد خودم افتادم…

 

زندگی… شادی­ها و رنج­ها… سهولت­ها و مشکلات… و من.............................…

 

 

تفعلی به حافظ  زدم...

 

 

 

دوش آگهی ز یار سفر کرده داد باد

من نیز دل به باد دهم هرچه بادباد

 

کارم بدان رسید که همراز خود کنم

هر شام برق لامع و هر بامداد باد

 

طرف کلاه شاهیت آمد به خاطرم

آندم که تاج بر سر هر کس نهاد باد

 

در چین طُرّه­ی تو دل بیقرار من

هرگز نگفت مسکن مألوف یاد باد

 

امروز قدر پند عزیزان شناختم

یا رب روان ناصح ما از تو شاد باد

 

دل­خون شدم بیاد تو هر گه که در چمن

بند قبای غنچه­ی گل میگشاد باد

 

از دست رفته بود وجود ضعیف من

صبحم به بوی وصل تو جان داد باد

 

حافظ نهاد نیک تو کامت برآورد

جانها فدای مردم نیکو نهاد باد

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1 اسفند1386ساعت 12:50 توسط فائزه |

  شکر

 

 

 

فکر نمی­کردم به این زودی­ها آهنگ برگشت کنم… دوستی آن روز بهم گفت: " برو ، اما

 

با دست پر برگرد ! "

 

و حال این اتفاق افتاده… خدای را شکر !

 

روزی در عنفوان طراوت و جوانی بالای صفحه این وبلاگ نوشتم: "زندگی جز کاه نیست"

امروز اما ، فکر می­کنم ، این زندگی نیست که به کاهی می­ماند ، بلکه این مشکلات

زندگی­اند که جز کاه نیستند… راجع به زندگی ، با چیزهایی که تا به امروز از او  یاد 

گرفته­ام ، لقب " معجون هفت رنگ " را برازنده­ا­ش می­بینم...

 

 

کوله­بار امروزم بسی سنگین­تر و من ، اینبار ، شکسته­تر.. زیر فشار این تک کاه ظریف…

 

 

به دنبال روزی­ام که همه وجودم کاه بودن این معجون هفت رنگ را باور کند تا دیگر وزن

 

نحیف آن حتی در انبوهی­هایش شکسته­ترم نکند…

 

 

 

  بار خدایا ، تو را سپاس ، که بصیرتی نو آموختی­ام…

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 28 بهمن1386ساعت 14:20 توسط فائزه |

 

  شروعی نو

 

 

 سحرم دولت بیدار به بالین آمد      گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد

 

 

 

 میل به بازگشت رو در خودم دیدم… راجع به چیزایی که می­بایست فکر کردم… تصمیم

 

 گرفتم… مقدمات رو آماده کردم… تفعلی زدم و گفتم :  " بسمه الله "

 

 

 

 و حالا به همه­ی دوستان عزیزم که مدتها ازشون دور بودم… :  سلام

 

+ نوشته شده در شنبه 27 بهمن1386ساعت 14:30 توسط فائزه |


a-h-a